به اندازه ي ناگهان
در پرسش هاي پيچيده در انتهاي موهايت
غافلگيرم مي کني
دست مي برم
به حباب هاي نامريي دل نمي بندم
فکرم به راهي است که
چه طور بي تو برگردد اين همه راه؟
زبانم مثل باران بند آمده است و
در لهجه ام کودکي لال حرف مي زند
از بيم گم شدن راه نمي روم و
با لرزش زانوهايم اندکي آرام پيدا مي کنم
اگر انگشتم را نمي بريدم
خود رانمي بخشيدم
اگري ها (2)
مثل آفتابگرداني که آفتابش را
گم کرده باشد
نيم جرخي تمام در من روي مي دهد
خميدگي دستم به گردن توست
اگر از انحناي سايه ها راست بر من نتابي
سرم را به سمت چه بالا بگيرم
من رنگ بال هاي آتش را
از غروب گونه هاي سيب بلدترم
شمعي مي سوزد توي چشم هايم و
به جاي من مي گريد
اگر اين گونه برايت نمي مردم
مي مردم
اگري ها (3)
مي روم توي آينه
عميق تر ببينمت
سطح آب هاي گل آلود خوانا نمي شود
دنباله ي ماه همين جا
از دستم افتاد
ودر تاريکي پوستم يک شبه پير شدم
اگر اين بار شعله اي ببينم
گلدان هاي شکسته را از زير زمين
به ايوان مي آورم
اگري ها (4)
همين جا سردم شد
کنار احتمال شعله اي که در خود پيچيده بود
شتاب سفيد موهايم
قصه ي تلخي که
چندان تمايلي به پايانش نبود
گيسوانش در دستم بود
اگر دلوي مي داشتم
اين طور از تشنگي نمي مردم

