(1)
توی این اسکله ها
تکان دست هایم را
به موج ها می دهم
آب ها
برایم کف می زنند
لنج ها از برگشتن می آیند
ودریا
ماهی هایش رامرده شنا می کند
اسکلت های بی درد
قدم هاشان رابا ساحل می زنند
با دندان هایی که می خندند
(2)
همیشه برو جای دیکر
حرفشان بود
اما جایم دیگرنبود
زبانم به عصر سنگ رسیده است
وبا اعصابم
آهن را می توان موم کرد
چه قدر روی چشم های سیاهت
حساب کرده بودم
جای یک نمی دانم
این جا خالی افتاده است
و« جهان
به پهلوی تاریک خود خوابیده است »
حالم کمی دردمی کند و
سرم میدان های شهر رادورمی زند
ودور می ریزد
خواب هایی که نخوابیدند
وقتی که شب
نقطه ای بر پیشانی توست
وسطری دراز در دست هایم
که به خواندن نمی آید
چشمان سیاهت
اتفاقی است که درروز من افتاد
(3)
کنار سایه ای ایستاده ام
که سایه ی من نیست
حوصله ام
تادر اتاق هم نمی رسد
دیگر جه رسد
به ایستگاهی که
گاهی
مسافرانش راگم می کند
من
کوهی که همین طور بنشیند و
خمیازه های سنگی بکشد
شیشه ها هم ازقضا
دیوارشده اند
در را بر خود بست و
کتابی راکه دردست داشت
دست دردسته ی صندلی گذاشت
از شیشه
تنها
گریه های صندلی را می توانستی بشنوی
(4)
یکی بیاید
جلوی این شتاب نقطه بگذارد
بگذارد
عقربه ها به آرامی
راهشان را بروند
این جاده جمله ای نیست که
حالاحالاها به حرف آخرش برسیم
عقربه ها
چیزی از رسیدن نمی دانند
زبان جاده ها هم
درازتر از سطری ست
که تاهنوز ...هم چنان

