تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند

  (1)

 

حالم اصلن حالش خوش نیست

مثل ترس می لرزم بر خود و

دندان هایم ردیف به سفید خشم می جوند

بروم مثل زاهدان در کویر سیستان

چله نشینی کنم

وقتی راه شیراز را بستند

بارها زنگ بزنم به زنگبار

با زبان چند قرن پیش

گله هایم را با نیاکانت در میان بگذارم

 

این صداهای غریب و عجیب

از سمت نا آرام دلم بلند شده اند

خدایا!

تا فردا صبح

این شب چند قرن طول می کشد.

                                                   (1384)

(2)

 

چرا دلم را

در جریان رنگ آمیزی آب ها نگذارم

و به ترمیم پوست ترکیده ام نپردازم

دریا هم دلش به حال خود موج می زند

نبض جهان

به موسم عقربه های دست تو می وزد

 

حرارت لب هایم پایین نمی آید و

به پرده ی آویخته بر غروب

                              رنگ مویی پریشان است

                                                          

                                                 (1385)

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 87/02/22 و ساعت 12:9 |

بروید توی نقشه ی جغرافیا

و با هم کره ی زمین را گاز بزنید

من این جا با خودم می مانم

آن چه در توان چشم های من است

کاسه ی چشمی پر از خیس

پشت پای ات می ریزم

بعد با لب های سوخته ی این چای

جغرافیای تو را برای خودم تعریف می کنم

حق دارم که چشم هایم را بفرستم سفر

و عمر سنگ ها را

در نیمه ی تاریک مغزم با خطوط کور بنویسم

با معمایی که هنوز توی رگ هایم حل نشد

دلم پیرمرد تر از عصایی است که

در دستم نیست

حرف هایت همیشه یک بعد داشت

یک روز مثل دو کوه به هم می رسیم

در بعد از ظهر بوشهر یکی از همین روزها

و حرف های سنگی مان را

به سوی هم پرتاب می کنیم

در زیر سایه ی نخلی نه خیلی بلند

با دنده ی چپم حرف می زنم

و سایه ای که اندکی دست کاری شده

سیبی را کنار سنگ می گذارم

مثل روزهای قبل از زیبایی حوا

که آدم تنهایی بزرگی بود

تو با شماره ی همراهت

خوشه یی گندم را به آدم تعارف می کنی

و قلوه سنگی را میان زنبورهای زرد توی دلم می اندازی و

خود می روید به سفر تابستانه ی شیراز

 

موهایم دارند یکی یکی پدر بزرگ می شوند

شیشه ی عمرم را به دست دیو دیوانه یی می دهم و

به نخل می گویم

«برود از خودش بالا برایم خرما بیاورد»

حالا خوب می دانم که راز شکار عقاب ها به تو رسیده است

بعد از بعد ها

حرف هایی که نزده شد

گوش سپردم به درز آجرهای زردی که

حالا گرمای کوره را تحسین می کردند

تشنه ام

روی « ر» کوره ی سطر قبل نقطه بگذارید

که راه های نا همواری را در موزاییک های کف دستم دیده اند

کودکی داشت تعبیر خواب هایم را می نوشت

روی پوست گاو زردی که

حالا ماغ نمی کشید

با خطوطی به خط خودم

 

بعضی چهره ها را نمی شود فراموش کرد

خدایا!

حافظه ام را بگیر!

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 87/02/11 و ساعت 19:41 |

 

(1)

 

از دست هایم بالا می روم

عکسی را که صورتت در آن جا گذاشته ای

                                      بر می دارم

چشم هایم را از ته می تکانم

چیزی بروز نمی دهند

به شب گفته ام کمی دیرتر بخوابد

ستاره ها

سمت روشنشان را ترک کرده اند

دو دستم

با ده شاهد به پایان اعداد گواهی می دهند

پیراهنت دوباره

در جدال باد به درازا کشید

به ترس می گویم از این دست های من بترس

به خواب می گویم کمی در چشم هایم بخواب

برو قصه های تا هنوز را بروب

مثل قرن ها می دوم و هر روز عقب تر می مانم

می افتم از سوت پنجره ای پایین

کنار رودخانه ای که به خانه نمی رود

همین که تو را بخوانم به خانه ام

از پشت این صدا دیوار می آید

یعنی آن جا که نشسته ای

کنار من نیست

مثل طوفانی آرام از کنارت می گذرم

گریه را روی چشم هایم می کشم

با طرحی از یک کشتی شکسته

از دهان تو افتاده ام

به ساحلی که ادامه اش را به آب داد

مثل همیشه

در گریه های یونس شناورم.

 

(2)

 

فردا دیدی به دو رسید و شاید بیش تر

سفیدیی که

کشف جالبی برایم نبود

نخ های پیراهنم

کمی خمیده تر مرا می پوشند

با رنگی که تا این جا پریده است

اتفاقی که مثل   با صدای ماهی در گوشم افتاد

می دانم پشت هر غروب

حرف ها تازه لب باز می کنند

مداد را بردار

دیواری که کشیده اند را    جایی دیگر بنویس

رنگش این رنگ نبود

پیراهنی که پوشیده بودم

                           کجاست ؟!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 87/01/28 و ساعت 16:3 |

( 1)

 

رنگ موهایت را به مدادم دادی

تا تکلیف امروز و فردایم را

                                 در سایه بنویسم

از قدم های روی شن  روشن بود که

ساحل با این حرف ها شفا نمی یابد

ریه هایم

پر از هوای غروب همان جوجه ی قشنگی بود که

می گفتی در خواب های دیشبت دزدیده ام

 

نمی شود روزها را پس زدو پس زد

برسم به تصویرهای منجمدی که

با چشم های بسته هم نمی بینم 

 

با کلی تاخیر

آرامشم را از دل طوفان های همین حالا گرفته ام

و مثل در مانده ای

در گیر حرف های پوسیده

از دور هوا را بوسیده ام و

پشت در مانده ام

برگی روی زبانم زرد می شود

روی جنونم کمی آب بریزید

وقتی که گوش کسی به صدایم نمی رسد

خاموشی هم حرفی است

با رنگی از مه

رنگ موهایم را در غبار همین کویر کور

به چشم هایم نمی گویم

موج های مرده چه قدر اندوه با خود آورده اند!

 

(2)

 

از رنگ وروی چهره ام پیداست که

تصادفی رخ داده در من و

به جز هیچ کس

کسی مقصر نیست

عبورم را به پای هیچ جاده ای نداده ام

از خودم حتا تکان نخورده ام

اما این لاشه ی کامیون های سبک وسنگین را

از پهلویم بیرون کنید

وجیغ آهن های تصادف را از سرم

بگویید این مسیری که منم

تا اطلاع همیشه مسدود است

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 87/01/11 و ساعت 16:21 |

اگري ها (1)

به اندازه ي ناگهان

در پرسش هاي پيچيده در انتهاي موهايت

غافلگيرم مي کني

دست مي برم

به حباب هاي نامريي دل نمي بندم

فکرم به راهي است که

چه طور بي تو  برگردد اين همه راه؟

زبانم مثل باران بند آمده است و

در لهجه ام کودکي لال حرف مي زند

از بيم گم شدن راه نمي روم و

با لرزش زانوهايم اندکي آرام پيدا مي کنم

اگر انگشتم را نمي بريدم

خود رانمي بخشيدم

 

اگري ها (2)

 

مثل آفتابگرداني که آفتابش را

                            گم کرده باشد

نيم جرخي تمام در من روي مي دهد

خميدگي دستم به گردن توست

اگر از انحناي سايه ها راست بر من نتابي

سرم را به سمت چه بالا بگيرم

من رنگ بال هاي آتش را

از غروب گونه هاي سيب بلدترم

شمعي مي سوزد توي چشم هايم و

به جاي من مي گريد

اگر اين گونه برايت نمي مردم

                                     مي مردم

 

 

اگري ها (3)

 

مي روم توي آينه

عميق تر ببينمت

سطح آب هاي گل آلود خوانا نمي شود

دنباله ي ماه همين جا

از دستم افتاد

ودر تاريکي پوستم يک شبه پير شدم

اگر اين بار شعله اي ببينم

گلدان هاي شکسته را از زير زمين

                                        به ايوان مي آورم

 

 

اگري ها (4)

 

همين جا سردم شد 

کنار احتمال شعله اي که در خود پيچيده بود

شتاب سفيد موهايم

قصه ي تلخي که

 چندان تمايلي به پايانش نبود

گيسوانش در دستم بود

اگر دلوي مي داشتم

اين طور از تشنگي نمي مردم

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 86/12/25 و ساعت 20:22 |

رسالت دمیدن بر جهان در جایی که ستاره ها دیر خواب می بینند

 

نگاهی به مجموعه ی«داوود درحنجره داشت»سروده ی مصطفی فخرایی

        «  اسکندر احمدنیا»

«داوود در حنجره داشت»مجموعه ی اشعار مصطفی فخرایی راچندین بار خواندم.اگر خود او هم مدعی شود وحرف مرا ردکند،حق دارم که قاطعانه بگویم دربندبند آن ها نشانی از تفهیم اتهامی که آقای باباچاهی دربازخوانی شعرامروزودرمقدمه ی این مجموعه دارد،نیافتم.به عنوان یک مخاطب قدیمی وبه تعبیری حرفه ای ،با تمام علاقه ای که از دیر باز نسبت به شعر باباچاهی در من هست،جای پایی ازمطلق کردن مفاهیم مورد نظر ایشان را نه تنها درکارها ی فخرایی،بلکه دراشعار همیشه ی خود اوهم ندیدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 86/12/25 و ساعت 20:10 |

 

(1)

 

شوخي چشمت را

جدي نگرفتم

تاآب از چشمم درآوردي

حالا

تو را برآب مي بينم

تويي که حلقه حلقه مي شوي

                                   در چشمم

تا

کسي ديگر را نبينم

 

(2)

 

 

آخر کار

پلک ها را مي بندي

طاقت  نمي آوري

پلک مي گشايي

وبا چشماني باز

تا هميشه

           به خواب مي روي

(3)

 

 

اشتباه گرفته اي

من ، همان من نيستم

کاج پيري که

کلاغ لانه کرده است درآن

اشتباه بگير

کس ديگري را بامن

به گمانم

چند سالي از سفيدي موهايم

ديرتر آمده اي

 

(4)

اين دريا

پر از لنج هاي غرق شده است

وقتي که

ساحلي نمي شوي

حوصله ي موج ها سر مي رود

قسمتي از خيابان

از گزارش جا افتاده است  که

نه به عقل جن مي رسد و

نه به دريايي که بايد زنجير کرد

اين گزارش را

هيچ خبر گزاري يي مخابره نخواهد کرد

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 86/12/11 و ساعت 15:36 |

(1)

 

توی این اسکله ها

تکان دست هایم را

به موج ها می دهم

آب ها

برایم کف می زنند

لنج ها از برگشتن می آیند

ودریا

ماهی هایش رامرده شنا می کند

اسکلت های بی درد

قدم هاشان رابا ساحل می زنند

با دندان هایی که می خندند

 

(2)

 

همیشه برو جای دیکر

حرفشان بود

اما جایم دیگرنبود

زبانم به عصر سنگ رسیده است

وبا اعصابم

آهن را می توان موم کرد

چه قدر روی چشم های سیاهت

 حساب کرده بودم

جای یک نمی دانم

 این جا خالی افتاده است

و« جهان

          به پهلوی تاریک خود خوابیده است »

حالم کمی دردمی کند و

سرم میدان های شهر رادورمی زند

ودور می ریزد

خواب هایی که نخوابیدند

وقتی که شب

نقطه ای بر پیشانی توست

وسطری دراز در دست هایم

که به خواندن نمی آید

چشمان سیاهت

اتفاقی است که درروز من افتاد

 

(3)

 

کنار سایه ای ایستاده ام

که سایه ی من نیست

حوصله ام

تادر اتاق هم نمی رسد

دیگر جه رسد

به ایستگاهی که 

                  گاهی

                  مسافرانش راگم می کند

من

کوهی که همین طور بنشیند و

خمیازه های سنگی بکشد

شیشه ها هم ازقضا

دیوارشده اند

در را بر خود بست و

کتابی راکه دردست داشت

دست دردسته ی صندلی گذاشت

از شیشه

تنها

گریه های صندلی را می توانستی بشنوی

 

(4)

 

یکی بیاید

جلوی این شتاب نقطه بگذارد

بگذارد

 عقربه ها به آرامی

راهشان را بروند

این جاده جمله ای نیست که

حالاحالاها به حرف آخرش برسیم

عقربه ها

چیزی از رسیدن نمی دانند

زبان جاده ها هم

درازتر از سطری ست

که تاهنوز ...هم چنان

 

+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 86/11/28 و ساعت 15:40 |
«نمونه هايی چند از شعر معاصرايران درآغاز هزاره  ي سوم ميلادي » باعنوان فرعي «براي رسيدن به چشم اندازي واقع بينانه ازوضعيت وجريان شعر معاصر » تازه ترين اثر کاميارعابدي همراه با يک مقدمه، در100صفحه ي دو ستوني به شکل ضميمه ي مستقل نشريه ي«انديشه وهنر» دوره ي دهم ،شماره ي يازدهم،پاييز86باقيمت 8000ريال منتشر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 86/11/28 و ساعت 15:5 |
 ذهنیتی که جامعه ی ادبی معاصر، از باباچاهی امروز دارد: شاعری متفاوت نویس، جسور و خلاق است. شاعری که با مؤلفه های نو و پیشنهادهای تازه، شعر خود و حتا شعر معاصر را شور و حرکت بخشیده است. درباره ی نوع و کیفیت شعر او حرف و حدیث های بسیاری بر سر هر بازاری هست. اما به نثر سالیان اخیر او ـ با همه ی ارزشی که دارد ـ توجهی نشده است. این شاید به دلیل برجستگی بعد شاعری اوست که وجه نثری اش را در سایه و تحت الشعاع خود قرار داده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی فخرایی در 86/11/23 و ساعت 22:29 |